تبليغاتX
فصل جوونی
فصل جوونی
جوون و آرزوهاش/ جوون و اهداف/ جوون و آینده و ...

نهان نموده چهره ز ما آه می کشی

تا کی ز آه پرده بر این ماه می کشی؟

دیگر خدا ز قهر نگاهم نمی کند
وقتی گناه می کنم و آه می کشی

آهی که مانده در دل تو از گناه من
پنهان نموده از من و در چاه می کشی

چاهی به قدر آه تو مولا عمیق نیست
ناچار آه نیمه و کوتاه می کشی

کوتاه می کند شب دلتنگی مرا
دستی که بر سرم ز وفا گاه می کشی

گاهی که سرکشی کنم از تو دل مرا
با یک نگاه، باز به همراه می کشی

حسن بیاتانی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط همسفر |
السلام ای که تو شمس الشموسی  /  السلام ای که تو انیس النفوسی 

افتادم از  پا یا حی و  یا هو   /   دستم  بگیر ای ضامن آهو

من که از جام عشقتت مست مستم /  خوردم نمک نمکدان را شکستم

امسال به لطف مهر بانی های مکرر آقای مهربانم

باز ایام میلاد سراسر مسعود و مبارکش میهمان بارگاه سراسر نور و صفاش بودم!

وقتی اسمم برای اردوی زیارتی دراومد ؛ باز هم موعد شرمندگی من فرا رسید!

من نالایق کجا و زیارت بارگاه آسمونی آقا کجا؟

وقتی تو اتوبوس ، روحانی کاروانمون که  اتفاقا اهل دل هم  بود،

گفتش که کسی رو بدون دعوت راهش ندادند به اینجا . بچه ها ! بدونین شما از بین

افراد زیادی انتخاب شدین!

اینو که شنیدم از خودم بیشتر خجالت کشیدم و با خودم گفتم که آقای مهربان!

آقا جون! شما آخرش ما را می کشی با این بنده پروری ات!

یا ضامن آهو!



نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط همسفر |



امروزه وقتی می خوان از مزیت عصر جدید سخن بگن           

از رسانه ها بویژه رسانه های جمعی یاد می کنن

شاید به نظر بیاد که در عصر جدید و با فراگیری رسانه ها

توی همه عرصه های زندگی مردم، دیگه جایی برای

تنهایی باقی نمونده و همه می تونن وقتشون را با رسانه های نوین به نحوی سپری کنن

اما وقتی به عمق ماجرا نگاه می کنی تاسف می خوری که ای بابا چه قدر نسل ما تنهاست!

امروزه گرچه از هزاران سایت و مجله و روزنامه صدایی بلنده اما چند تای اونا فقط محض خاطر ما کار می کنن

آره نسل ما بیشتر از نسل پیش با رسانه ها سرو کار داره اما 

باید دید ما توی این همه غوغا و داد و بیداد البته به شکل مدرنش گم نشدیم!

من که میگم که گم که چه عرض کنم، ما تو این همه صدا غرق شدیم و 

به همین خاطره که صدامون در نمیاد

نظر شما چیه؟!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط همسفر |
 از حلقه هایمان به در افتاد رازها

با قیل وقال بیثمر عشقبازها



دوشید فتنهای شتران دو ساله را

بر دوششان نهاد به بازی جهازها



شوخی شده ست و عشوه نماز شیوخ شهر

رحمت به بینمازی ما بینمازها



خیل پیاده ایم، کجا بازگو کنیم؟

رنجی که برده ایم ز شطرنجبازها



ماییم و زخم خنجر و دست برادران

ماییم و میزبانی این ترکتازها



در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست

از کاه، کوه ساختنِ کاخسازها



قرآن به نیزه رفت...خدايا مخواه باز

بر نیزه ها طلوع سر سرفرازها 



در گنبد کبود زمان ما کبوتران

بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها




ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد

بر خاکمان مباد هجوم گرازها
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط همسفر |

دکتر مصطفی 

سلام!

مدت ها بود که می خواستم با تو درد دل کنم

هر بار که  زندگی ات را مرور کرده ام

از سویدای دل آه بر آورده ام

دکتر مصطفی!

دل نوشته هایت چه با صلابتند

و چه پر سوز و گداز!

هر بار که از تو خوانده ام یا شنیده ام 

سخت غبطه خورده ام

اما دلیلی هم داشته است این غبطه خوردم

غبطه برای آنکه تو بزرگوارانه برگزیدی

رفتن را به جای ماندن!

درد را به جای رفاه!

محرومین را به جای مرفهین!

تکلیف را به جای تشویق!

خدا را به جای دنیا!

وجدانت را به جای نفست!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط همسفر |

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط همسفر |

گاهی دل تنگم می شوم

البته این دل تنگی به هیچ وجه انتخابی نیست

شاید این  دل تنگیه که تو را انتخاب می کنه

نمی دونم چرا ولی گاهی شهر و مردمانش برایم غریب جلوه می کنند

با خودم فکر می کردم که ای کاش فرهنگ غریبه چهره ی شهرمون رو عوض نمی کرد!!!

کاش تحقیر فرهنگ خودی سهم ما نمی شد؟

کاش همه ی فخر ما به دانستن زبان خارجه و سفر خارجه نمی بود؟!!

آخر به کجا می رویم؟

نمی دانم چه جوری ولی می دانم که باید ایستاد، درنگ کرد، به خود آمد

آری خویشتن شناسی و خودآگاهی مقدمه ی رفتن است

باید کاری کرد!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط همسفر |

آیا تا به حال به این اندیشیده اید که اگه مسیرزندگی یه مسیر هموار می بود 

و توی اون فراز و نشیبی نداشت چه اتفاقی می افتاد؟

می دونم شما هم تایید می کنین که گاهی سختی ها و دشواری های راه

ما رو خیلی تحت فشار می ذاره و حتی شاید رمقمون رو هم گرفته باشه

اما وقتی به سختی ها و گردنه های پشت سرت فکر می کنی می بینی که

چقدر خوب شد و  چه درس ها و تجربه ها که نیاموختم!

اما من یکی از سختی ها و آزمون ها یه چیزش رو بیشتر دوست دارم و اون هم 

اینه که بیشتر نگاهم رو به طرف آسمونت می دوزم، بیشتر ازت می خوام و 

و با همه ی وجودم لمس می کنم که تا تو نخوای هیچی عوض نمی شه

ولی اگه تو بخوای با تو هر غیر ممکنی ممکن می شه!

خدایا به امید تو!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط همسفر |
گاهی اوقات در سینه رازی نهفته داری

که تو را توانایی گفتن با دیگران نیست

پس با که توانی گفتن جز او

که مونس کسی است که انیسی ندارد

یا انیس من لا انیس له

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط همسفر |

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت

خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

 

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان

دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت

 

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار

چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت

 

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را

ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت

 

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن

رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت

 

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟

مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت

 

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن

عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت

 

خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟

در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

 

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن

جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت


سراينده: شاعر متعهد احمد عزيزي



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط همسفر |
Blog Skin